تبليغاتX
زندگی باید کرد ...
 
بیایید خودمان را بشناسیم تا بتوانیم خدایمان را بشناسیم ...
 

زندگی مانند جدولی است ،

که اگر خانه های آن را پر کنیم جایزه آن مرگ است !

حتی اگر لبخندت رویاهای یک نفر باشد 

 یا یک جایی یک نفر به تو فکر کند .

  نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 12:0  توسط مهدی  | 

ای رهزن دل کیستی؟ جسمی؟ بگو، جانی؟ بگو!

وی زهره ی شب های من! گر ماه تابانی بگو

 

ما را به عشق انگیختی، با جان من آمیختی

اکنون چرا از چشم من، هر لحظه پنهانی، بگو!

 

اول به ما پرداختی، کار دلم را ساختی

اما در آخر باختی، با هر که می دانی بگو

 

بازیگری با ما مکن، امروز و پس فردا مکن

خواهی اگر جان مرا از خود برنجانی، بگو!

 

وای از لب و دندان تو، وین چهره ی خندان تو

ای صد چو من قربان تو، با من نمی مانی بگو

 

ای زلفک نیلوفرین! ای عمر، ای زیباترین!

بر شانه های مرمرین، از چیست لغزانی؟ بگو!

 

می لغزی و دل می بری، بس کن از این بازیگری

گر از نگاه آن پری، چون من پریشانی، بگو!

 

ای چشم شوخ یار من! جادو مکن در کار من

مستی، مکن آزار من، از چیست گریانی؟ بگو!

 

ما را «تو» عشق آموختی، در من چرا افروختی

اینک اگر از کوی من، برکنده سامانی، بگو!

 

گفتی شبی ای دلبرم: از تو به تو عاشق ترم

اکنون اگر در عشق من، یک دم پشیمانی بگو!

 

ما را از اول خواستی، خود را چو گل آراستی

پس از دلم برخاستی، گر مهر نتوانی بگو!

 

گفتی: تو را رسوا کنم، بس پرده ها بالا کنم!

پروا ندارم از کسی، تو هر چه می دانی، بگو

 

از آن همه افسونگری، شد موی من «خاکستری»

«آتش» بگیری ای پری! گر دشمن جانی بگو.

 

مهدی سهیلی

  نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت 1:27  توسط مهدی  | 

  نوشته شده در  جمعه 1387/12/09ساعت 1:11  توسط مهدی  | 

هر سال در روز17 دیماه در �ابن‌بابویه� مردم به یاد پهلوان اخلا‌ق و جوانمردی ورزش ایران جمع می‌شوند. مراسم هر سال تقریبا مثل سال گذشته است. فقط نام مدیرانی كه قرار است قول بازسازی آرامگاه را بدهند و چند ماه بعد یادشان می‌رود، تغییر می‌كند. مدیرانی كه همه هنرشان سردادن شعارهای اخلا‌قی در چنین روزهایی است.

امسال سومین سالی است كه ابن‌بابویه بدون خانواده تختی (پسرش بابك و نوه‌اش غلا‌مرضا) میزبان میهمانان جهان پهلوان است. سه سال پیش بابك - كه هیچ‌گاه دل خوشی از این مراسم و از بالا‌ و پایین پریدن‌های تبلیغاتی مدیران ورزش ایران در مراسم سالگرد نداشت- برای ادامه زندگی به آمریكا رفت.

طنز تلخی است. فرزند جهان‌پهلوان تختی و نوه‌اش ـ كه اتفاقا همنام پدربزرگ است ـ در كشوری زندگی می‌كنند كه ما هر روز آرزوی <مرگ> حكومتش را فریاد می‌زنیم. غلا‌مرضا تختی حالا‌ در آمریكا زندگی می‌كند. در سایت اینترنتی‌اش كریسمس و سال نو میلا‌دی را با عكس‌هایی از كاج‌های تزئین‌شده جشن می‌گیرد. از �هالوین� می‌نویسد و عكس كدو تنبل به ما نشان می‌دهد.

غلا‌مرضا تختی در آمریكا آرام‌آرام بزرگ می‌شود و به فرهنگ آمریكا آرام‌آرام خو می‌كند. او كه باید بیش از هركسی شبیه پدربزرگش باشد و احتمالا‌ هم هست، هزاران كیلومتر از ایران دور شده. حقیقت تلخی است برادر!
او كه حالا‌ 14 ساله است و به سختی تلا‌ش می‌كند در غربت همچنان غلا‌مرضا تختی بماند، سال پیش در چنین روزهایی از یاد پدربزگ نوشته بود. این یادداشت كوتاه، سرشار از غم و شوق و لبخند و اشك است:

"دیروز سالگرد پدربزرگم بود و ما نبودیم. آن سال‌هایی كه بودیم مامانم و بابام شیر و موز می‌آوردن مدرسه. بعد از مدرسه هم، من و مامانم می‌رفتیم خانه مادربزرگم و صبر می‌كردیم تا شب كه بابام بیاد از ابن‌بابویه و حسینیه ارشاد... تلویزیون روشن بود اما پدرم را نشان نمی‌دادند. این بود كه همه خیال می‌كردند بابام نرفته.
ما مجبور بودیم به تلفن‌ها جواب بدهیم و بگوییم كه بابام آنجا بود. بعد همه فهمیدند كه چرا بابام را نشان نمی‌دهند، با اینكه او از همه بلندتر و پرزورتر و قشنگ‌تر است و تازه فرزند جهان‌پهلوان هم هست...
من اینجا كه آمدم به مادرم گفتم هیچ‌كس مرا نمی‌شناسد و من چطور بروم مدرسه؟ تو ایران همه می‌دانستند من كی هستم اما اینجا چه كسی می‌فهمد؟ مادرم گفت چه بهتر، خودت باید كاری كنی كه همه تو را بشناسند.
این بود كه درس خواندم خیلی. تو زبان انگلیسی اول شدم، بین دانش‌آموزان آمریكایی توی سه كلا‌س ریاضی اول شدم و توی چهار كلا‌س علوم اول شدم و خیلی جایزه گرفتم؛ تازه به‌خاطر اینكه به یك بچه چینی كمك كردم كارت مخصوص به من دادند و تازه آن‌وقت بود كه فهمیدم من هم كمی خوب هستم.
بعد یكی از معلم‌ها به من گفت درباره شب یلدا كار كنم، تحقیق كنم. كردم. دیدم چقدر قشنگ است شب یلدا. همان‌وقت دلم می‌خواست بیایم ایران اما مادرم همین‌جا شب یلدا گرفت و خلا‌صه بعد از این تحقیق معلمم جلوی همه به من گفت تو با آن قهرمان ایرانی كه توی اینترنت اسمش پر است چه نسبتی داری...؟

گفتم نوه او هستم. همه برگشتن به من نگاه كردند و از آن روز كارم سه برابر شده. یكی برای خودم درس می‌خوانم یكی هم برای اینكه نگویند نوه جهان‌پهلوان چیزی سرش نمی‌شود

  نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/06ساعت 12:9  توسط مهدی  | 
روزی یک مرد ثروتمند ،

پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ،

چقدر فقیر هستند.

آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :

نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر …

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: فکر کنم.

پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :

فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا .

ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.

در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ،

پسر اضافه کرد:

متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم…
  نوشته شده در  شنبه 1387/12/03ساعت 23:24  توسط مهدی  | 

ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم


ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی

همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم


ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره

در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم


مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم


تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم


قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم


کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم


تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم


تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

  نوشته شده در  جمعه 1387/12/02ساعت 14:21  توسط مهدی  | 
شگفتا!

وقتی بود نمی دیدم

وقتی می خواند نمی شنیدم

وقتی دیدم که نبود

وقتی شنیدم که نخواند

چه غم انگیز است وقتی

چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد

می نالد

و تو تشنه ی آتش باشی و نه آب

و وقتی چشمه خشکید و از آسمان آتش بارید

و از زمین آتش روئید

تو تشنه ی آب گردی و نه آتش

و بعد عمری گداختن

از غم نبودن کسی که

تا بود از غم نبودن تو می گداخت

دکتر علی شریعتی

  نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 11:3  توسط مهدی  | 
امام رضا علیه السلام در حدیثی بسیار زیبا که در تحفت العقول آمده است ویژگیهای ده گانه عاقل را چنین برشمردند.

عن الرّضا علیه السلام:

لا یتـم عَقل إمـرء مُسلـم حتـّى تكونَ فیه عَشر خِصـال- اَلخیــرُ مِنـهُ مـأمــُول - وَ الشّر منهُ مأمـُون - یَستكثِر قلیلُ الخیر مِن غیره - وَ یَستقل كَثیرُ الخیر مـِن نفسه - لا یسام من طلب الحـوائج الیه - و لا یمل مـن طلب العلـم طول دهره - الفقرفى الله احبّ الیه مِن الغنى - و الذّل فى الله احب الیه مـن العز فى عدوه - و الخمـول اشهى الیه من الشهره - ثـم قال علیه السلام العاشرة و ما العاشرة؟ - قیل له: ما هى؟ - قال علیه السلام: لایرى احدا إلا قال: هو خیر منى و اتقى


ترجمه:

عقل شخص مسلمـان تمـام نیست, مگر ایـن كه ده خصلت را دارا بـاشـد:

ـ از او امید خیر باشد

ـ از بدى او در امان باشند

ـ خیر اندك دیگرى را بسیار شمارد

ـ خیر بسیار خود را اندك شمارد

ـ هـر چه حـاجت از او خـواهنـد دلتنگ نشـود

ـ در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود

ـ فقـر در راه خـدایـش از تـوانگـرى محبـوبتـر بـاشــد

ـ خـوارى در راه خـدایـش از عزت بـا دشمنـش محبـوبتـر بـاشــد

ـ گمنـامـى را از پـر نـامـى خـواهـانتـر بـاشـد

ـ سپس فـرمـود: دهمى چیست و چیست دهمى ؟ به او گفته شـد: چیست؟

فـرمـود: كسی را ننگـرد جز ایـن كه بگـویـد او از مـن بهتـر و پـرهیز كـارتـــر است

  نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/23ساعت 12:43  توسط مهدی  | 
قصه نیستم

اشک رازیست

لب‌خند رازیست

عشق راز‌یست

اشک آن شب ، لبخند عشقم بود.

قصه نیستم که بگوئی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترکم

مرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن می ‌گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می ‌گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه ‌هاي تو را دریافته ‌ام

با لبانت براي همه لب ‌ها سخن گفته ‌ام

و دستهایت با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گریسته ‌ام براي خاطرِ زند‌گان،

و در گورستان تاریک با تو خوانده ‌ام زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال ، عاشق‌ترین زند‌گان بوده ‌اند.

دستت را به من بده

دست‌ هاي تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن می‌ گویم

بسان ابر که با توفان

بسانِ علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می ‌گوید

زیرا که من ریشه ‌های تو را دریافته ‌ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست.

  نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/23ساعت 11:12  توسط مهدی  | 

دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. یكی به دیگری سیلی زد.. دوستی كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روی سنگ نوشت:« امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد
دوستی كه او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید:« چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟»

دوستش پاسخ داد :«وقتی دوستی تو را ناراحت می كند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاك كند. ولی وقتی به تو خوبی می كند باید آن را روی سنگ حك كنی تا هیچ بادی آن را پاك نكند.»

  نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/22ساعت 23:31  توسط مهدی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM